لسان الملك سپهر
290
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
آن شب بگذشت و روز ديگر در انجمن نعمان حاضر شد و خالد نيز در آمد . نعمان بفرمود تا طبقى از خرما نزد ايشان نهادند تا هر دو تن از خرما خوردن گرفتند و خالد هر چه از آن خرما بخورد خستوى آن را پيش روى حارث مىنهاد تا چون فراغت جستند گفت : ابيت اللّعن حارث را نگران باش كه چند خرما خورده . حارث گفت : راست گويد ، اما خالد با خستو بخورد . خالد را از سخن او بد آمد و گفت : آيا با من جسارت مىكنى و حال آنكه جميع نگاهبانان ترا بكشتم و تو را در ميان زنان به جاى گذاشتم . حارث گفت : آن روز كه تو اين كار توانستى كرد من كودك بودم و اكنون كفايت خويش توانم كرد . خالد گفت آيا شكر مرا نمىگزارى كه زهير بن جذيمه را بكشتم تا تو سيد غطفان شدى چه اگر او زنده بود ترا اين منزلت حاصل نمىگشت . حارث گفت : من شكر ترا در اين عمل خواهم گذاشت . از آنجا بيرون شده به خانهء غفرز آمد و خمر همىخورد و اين شعرها بگفت : بيت تعلّم ابيت اللّعن انّى فاتك * من اليوم او من بعده يا بن جعفر أ خالد قد نبهتنى غير نائم * فلا تأمنن فتكى « 1 » من الدّهر و احذر عبد اللّه بن جعده كه خواهرزاده خالد بود اين اشعار را اصغا فرمود و نزد خال خويش شده او را آگهى داد و گفت : حارث مردى ديوانه و مست است ، امشب خوابگاه خود را از او پوشيده دار يا پاسبانان بگمار ، مبادا ناگهان به تو دست يابد و آسيبى رساند . پس خالد هنگام خفتن ابن جعده را فرمان داد تا از پيش روى بخفت و مردى كه عروه نام داشت در پهلوى او جاى داد و جامهء خواب خود را از پس اين هر دو بگسترد و بخفت « 2 » . چون شب به نيمه رسيد حارث به خوابگاه خالد شتافت و از خواهرزادهاش ابن جعده و پسر برادرش عروه گذشته بر سر خالد آمد و او را در خواب يافت تيغ بر كشيد و بر سر او فرود آورد چنان كه تا سينه بشكافت و از آنجا
--> ( 1 ) . فتك : ناگاه گرفتن . ( 2 ) . ابن اثير ، عروه را برادر خالد نوشته و گويد : عروه به برادرش خالد گفت : چرا با او سخن گفتى ؟ او مردى مردمكش و خونريز است . خالد گفت : از او چه پروا دارم ؟ به خدا كه اگر مرا در خواب بيابد ، نتواند بيدارم كند . خالد و برادرش بيرون آمدند و به سراپردهء خود رفتند و بندهاى آن را فرو هشتند و آن را بر خود بستند . خالد بخفت و عروه بر سرش بيدار ماند و پاسدارىاش كرد ( تاريخ كامل ، 2 / 653 ) .